با این که چشمش بزرگ و بي قواره است و بازويش به سختي حرکت مي کند، اما ساخت ربات ECCE به عنوان يک رويداد شگفت انگيز جشن گرفته شد. اين ربات، محققان را مجذوب خويش ساخته است، زيرا ساختار بدنش به طرز خيره کننده اي شبيه بدن انسان است و به کمک استخوان ها، عضلات و تاندون هاي مصنوعي تحرک و پويايي خود را مي آموزد.

به گزارش روزنامه الکترونیکی دانش و فناوری ـ ستنا، بازويش کمي به سختي نوسان دارد و حرکت آن با يک ناله مکانيکي همراه است، چشم بزرگ و بي قواره خيره حرکت دست استخواني را که به بازو ختم مي شود، دنبال مي کند. با اينکه هنوز حرکاتش خشن و ناشي به نظر مي رسد، اما لرزه اندکي بر اندام ناظر مستولي مي شود. هنگامي که نيم تنه باز حرکت مي کند، مي توان به وضوح ستون مهره ها و جناغ سينه را تشخيص داد. اما اين اسکلت کار انيميشني جديد «پلاستيناتور» معروف گونتر فون هاگن نيست که در سال هاي گذشته با برگزاري نمايشگاه هاي اجساد کنسرو شده (پلاستينه شده) توجه همگان را به خود جلب کرد. اين رويکرد کاملاً جديدي براي يک ربات شبه انساني با استخوان ها، تاندون ها و عضلات است.
اُون هولاند، ربات ساز دانشگاه ساسکس بريتانيا و سرپرست پروژه تحقيقاتي ربات ECCE اتحاديه اروپا مي گويد: «ما قصد داريم رباتي بسازيم که نه تنها قالب يک انسان را داشته باشد، بلکه ساختار داخلي و مکانيسم هاي دستگاه حرکتي انسان را نسخه برداري کند.»
در واقع از ساليان پيش ربات هاي شبه انساني مانند مدل مشهور آسيموي هوندا، هنگامي که در نمايشگاه ها روي صحنه حرکت مي کنند، از سر راه انسان ها کنار مي روند يا با آنان دست مي دهند، افکار عمومي را تحت تأثير قرار مي دهند. با اين حال همه آنها از طرح ربات هاي صنعتي الگو مي گيرند: پاها، بازوها و دست ها اعضاي سخت و فلزي هستند که مستقيماً توسط موتور هاي الکتريکي چرخانده و خم مي شوند.
اگرچه در اين ميان اين رويکرد خيلي خوب عمل مي کند، اما هنوز داراي دو نقص مسلم است: يکي اين که هر چه ربات ها کارآمد تر مي شوند، مقادير اطلاعات نيز افزايش مي يابد. زيرا هر چه حرکات روان تر مي شوند، همان قدر هم بايد وضعيت هاي اعضا ويژه، دقيق تر محاسبه گردد. دوم اينکه يک ربات با ساختار «خشک» مثل آسيمو در اصل بيش از يک کامپيوتر باهوش نيست که يک ماشين را هدايت مي کند. مشکلي که وجود دارد، اين است که اين ماشين بر خلاف انسان «حس جسماني» ندارد. اما داشتن تصور از بدن خود يک پيش شرط اصلي است تا قادر به يادگيري باشد. همچنين براي يادگيري لازم است تا به صورت انفرادي به وضعيت هاي مختلف واکنش نشان دهد و با محيط اطراف به تبادل بپردازد. يک ربات پيش خدمت در خانه يا يک دستيار براي انسان هاي معلول بايستي به دقت بتواند از عهده انجام اين کار برآيد. چنين کاربرد هاي احتمالي براي ربات ECCE در نظر گرفته شده است، اگرچه در اين پروژه در وهله اول جنبه تحقيقات بنيادي مطرح است.
هولاند مي گويد: «قسمت اعظمي از آنچه که در انسان از آن به عنوان هوش انتزاعي ياد مي شود، در حقيقت در بدنش تثبيت شده است.» اين بدين معناست که: توانايي ما براي يادگيري و اتخاذ تصميم از حرکات بدن ما جدا نيست، بلکه از طريق همين ها شکل مي گيرد. به گفته هوندلا ما نيز در هر لحظه داراي «يک مدل داخلي از خودمان» هستيم. بنابراين ما دارای طبايع دکارتي (فيلسوف و رياضيدان فرانسوي و مخترع فلسفه خردگرايي جديد) نيستيم که در آنها روح و بدن جدا از هم هستند.

اين برداشت في نفسه جديد نيست و نقطه شروعي براي رويکرد «تجسم» در ربات سازي از اوايل دهه 1990 بود. آن زمان رودني بروکس، محقق MIT (آزمايشگاه هوش مصنوعي) به همراه گروه تحقيقاتيش شروع به ساختن ربات هايي مثل «کوگ» کردند که از طريق تقليد مصنوعي قادر بودند احساسات را تحريک کنند. فکر بروکس از اين قرار بود که اين ربات ها هنگام برخورد با انسان ها مي بايست از واکنش هاي آنان رفتاري را بياموزند که آن رفتار مي توانست بعدها به يک هوش مصنوعي منجر شود.